lights of the tunder

this is my life that i never live before

i stop crying my heart out
نویسنده : آذرخش محلوجی - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٤
 
بازهم دریا ,باز هم سبزی درختی خزه بسته ,ساعات متوالی چرخیدن چرخ های فرسوده ,ترافیک و برف و هزار چیز دیگه
هوای همیشه گرفته ی شمال
بالاخره مسافرت تموم شد و من موندم و دلتنگی ای به وسعت نمی دونم چی
بدجوری پکرم بدجوری شاکی ام اعصاب ندارم
دلم بازم دریا میخواد بازم جنگل میخواد
بازم فواد میخواد با حرف زدن هاش
دلم کسی میخواد که... لعنت
چه زود دیر میشه چه زود همه چی تموم میشه
خُب قر هام رو زدم الآن همه چیز خوبه
ولی هنوز دلم دریا میخواد,جنگل میخواد

 
comment نظرات ()
 
چرخش
نویسنده : آذرخش محلوجی - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٤
 
چرخش magnify
سالها میگذره از فهمیدن این واقعیت که زمین میچرخه ولی ما متوجه نمیشیم
و مدت هاست سر من میچرخه و هیچ کس متوجه نیست
هنوز...

 
comment نظرات ()
 
بی تفاوت
نویسنده : آذرخش محلوجی - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٤
 
بارون می اومد، هوا سرد بود، سرم رو انداخته بودم پایین، نگام به کفشاآم، صدای موزیک تا ته زیاد، داشتم برای خودم یه راسته خیابون رو می رفتم،بی توجه به محیط،هوا گرفته بود،رگ عصاب من هم گویا،دلم می خواست همین جور راه برم
ماشین ها تو ترافیک زیر بارون با اگزوز هاشون که بخار میکرد
صدای بوقشون از دور می اومد خیلی دور
رو شیشه عینک قطرات بارون نشسته بود درش اوردم انداختم تو جیبم با اینکه میترسیدم و احساس امنیتم نسبت به محیط از من صلب میشد وقتی عینکم رو بر می دارم همیشه همین حس رو دارم
نفس عمیق
و موبایل لعنتی زنگ خورد دقیقا سر بوستان اذان که میخواستم ازش رد شم
الو بفرمایین*
و نشستم رو نیمکت سیمانی
لعنت به کسی که بید مجنون مورد علاقم رو برید
سلام آذی...خوبی؟
سلام مرسی تو خوبی؟من هی همچین زیاد میزون نیستم*
اوه پس بیخیال
نه بگو چی شده؟*
هیچی میخوام باهات حرف بزنم
راجع به چی؟*
*************************************************
*************************************************
*************************************************
کی...Ok*
فردا
کجا؟*
شهرک به گمونم
ok*
باشه من 5 اونجام*
و ساعت 5 و 6 شد بازم بارون و هوای سرد
تکیه داده به یه صندلی خیس و قطرات آبی که از چونه ام میچکید
همراه لعنتی دوباره زنگ زد
آلو بفرمایید
سلام آذی*
سلام کجایی دخترک؟
نمیتونم بیام دارم میرم باهاش سینما*
...خوش بگذرهok
راستی دخترم لعنت بهت برای اینکه از دیروز ر*دی تو احوالم
اها یه چی دیگه دفعه بعد دیرتر بزنگ بگو نمیای **** باشه؟
خدافظ*
و او نیومد
عید شد . گذشت ، چه بد هم گذشت
و برگشتن به همون شهر بارونی و خاکستری
همون شهر مرده
با همون آدم های ماشینیش
با همون مغز هایی که آدم هاش فراموش میکنند نه تنها دیگرون رو بلکه خودشون و احساساتشون رو
بدو فقط بدو عقب میمونی وگر نه

 
comment نظرات ()