lights of the tunder

this is my life that i never live before

خورشید را بیدار کنیم
نویسنده : آذرخش محلوجی - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢۱
 

خوب بخند ، رها بخند ، عاشق بخند، بخند

که فردا هم روز دیگریست از روزهای خدا

انگار که هیچگاه اتفاقی نیافتاده است

 سعی در درست کردن شکاف سد با کاه گل کردن ، من هم می دانم احمقانه است ، ولی گویا تنها دل خوشی ام همین کاه و گل و ماله است.

 شاید آرامشی را برای خودم دست و پا میکنم که دریغ میکنم از دیگران با قلب چنگ خورده و اشک و هق هق های شبانه ام

و مغزی که تنها به یک سو می رود ، تو بگو از سر بچگی ، ولی من آنچه دیگر آرام و آرام تر میتپد را می بینم و آنچه تنگ تر و تنگ تر میشود

  ذهن بیمارم هذیان نمی گوید دیوانه ی آن چیزی است که قلبم به آن عاشق شده و به آن دست نمی یابد هیچ

توهمی که بدامش افتادم و وقتی بیدار شدم سرشار از تاریکی شدم

شعله ای که سوزاند و خاکستری سرد شد

گر چه ناخن ندارم هیچ گاه ولی استخوان کشیدن بر دیوارم ، دیوار را از قیافه انداخته است

و خدا می داند در تمام این روزها دردی نبود اگر حرف میزدی و آن توهم شوم را بر سرم نمی کردی

و من میسوزم

یخ میزنم

ترک میخورم

و دوباره خود را می سازم

ولی پیوسته سقوط میکنم به درون خاطراتی که مرا می خواند و ذهنم را می خورد

و مرا بر می گرداند به طعم ها و مزه ها و صدا ها و نور ها

بازی ها و نفس کشیدن های با تو

و باز برگشتن به آنچه هستم امروز و بعد سکوت سرد این شبها

زه زه من بلد نیستم خورشید رو بیدار کنم


 
comment نظرات ()