خوب بخند ، رها بخند ، عاشق بخند، بخند
که فردا هم روز دیگریست از روزهای خدا
انگار که هیچگاه اتفاقی نیافتاده است
سعی در درست کردن شکاف سد با کاه گل کردن ، من هم می دانم احمقانه است ، ولی گویا تنها دل خوشی ام همین کاه و گل و ماله است.
شاید آرامشی را برای خودم دست و پا میکنم که دریغ میکنم از دیگران با قلب چنگ خورده و اشک و هق هق های شبانه ام
و مغزی که تنها به یک سو می رود ، تو بگو از سر بچگی ، ولی من آنچه دیگر آرام و آرام تر میتپد را می بینم و آنچه تنگ تر و تنگ تر میشود
ذهن بیمارم هذیان نمی گوید دیوانه ی آن چیزی است که قلبم به آن عاشق شده و به آن دست نمی یابد هیچ
توهمی که بدامش افتادم و وقتی بیدار شدم سرشار از تاریکی شدم
شعله ای که سوزاند و خاکستری سرد شد
گر چه ناخن ندارم هیچ گاه ولی استخوان کشیدن بر دیوارم ، دیوار را از قیافه انداخته است
و خدا می داند در تمام این روزها دردی نبود اگر حرف میزدی و آن توهم شوم را بر سرم نمی کردی
و من میسوزم
یخ میزنم
ترک میخورم
و دوباره خود را می سازم
ولی پیوسته سقوط میکنم به درون خاطراتی که مرا می خواند و ذهنم را می خورد
و مرا بر می گرداند به طعم ها و مزه ها و صدا ها و نور ها
بازی ها و نفس کشیدن های با تو
و باز برگشتن به آنچه هستم امروز و بعد سکوت سرد این شبها
زه زه من بلد نیستم خورشید رو بیدار کنم
نظرات ()