lights of the tunder

this is my life that i never live before

من و تو و خاطرات خواب
نویسنده : آذرخش محلوجی - ساعت ۱٠:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢٦
 

مصلوب میشوم بر چهار چوب خاطرات

هر کدام یک رنگ

سبز ،راه راه، نارنجی و سفید

یکی از سر حماقت

دیگری اسیری

و تپش های چند وجهی مکان و زمان

و کفنی برای هر آنچه که بود

یادت می آمد هر روز چه قی می کردی

و من پاک می کردم آن را از همه جا

حتی درون تو

دیشب تو بودی

من بودم

طبقه ی بالا عروسی بود

ولی عروس رو تخت افتاده بود

گریه می کرد

دیشب تو بودی

شادِ شاد

ولی انگار چشمانت نبود

من بودم

سیاه پوش چنبره زده بر زمین روبروی تو

با صدایی که سعی داشت نلرزد

اشکها پاک کردم من از گونه

او بود

شاد، نگاهش نمی کردم

صدایش لطیف بود

سر بر پایم گذاشت

به ناگهان دوستش داشتم

پیشانی آفتاب را چنان بوسه میزدم

که خود از آنچه در جریان بود حیران بودم

و بعد همه رفتید

و من ماندم و آن اتاق نارنجی

و سیاهی و سنگینی ِ غمی که خفه ام میکرد

باید می رفتم

آمده بودم چیزی را که جا گذاشته بودم بگیرم

علیرضا اونور چند تا کوچه منتظرم بود

صورتم را آرایش می کردم مبادا بفهمد

چه بر من گذشته

نقاب لبخندم نبود

صدایت کردم

علی

.....

...

بیخیال وسیله شدم

و زدم بیرون

 

از خواب پریدم

و هر آنچه من بود را مثل تو

بالا آوردم

با خون

فعلا داستان همین جا تمام است.

 

 


 
comment نظرات ()